درود دوباره دوستای عزیزم

میخواستم توی پست بعدی که میزارم دوباره از زرتشت بنویسم اما...

 

 حدود دو ساعت پیش مدرسمون تعطیل شد جلوی مدرسه مون یه مغازه هستش که ساندویچ میفروشه رفتمو یه دونه خریدم منتظر سرویسم موندم ساندویچو تو کیفم گذاشتم و سرویس اومدو سوار شدم سر کوچمون پیاده شدم بارون خیلی شدیدی میومد فکر اینکه زود تر برسم تو خونه ی گرم و نرم لباسای خیسمو عوض کنم کمک میکرد قدمامو سریع تر بر دارم تو ماشین که بودم ساندویچو در آوردمو با لذت تمام میخوردم وسطای کوچه یهو یه خانومی رو دیدم پیرزن تقریبا ۶۰ یا ۷۰ ساله زیر بارون خیس آب شده بود از نگاهش به منو ساندویچم گرسنگیشو حدس زدم

با خودم گفتم ای کاش کوفتم میشد و لب بهش نمیزدم در هر خونه ای رو میزد که کمکش کنن انگار که همه ی مردم خواب بودن یکی داد میزد سرشو یکی فوش میداد

کاملا مچاله شده بود چادرش خیس آب از شرمندگی داشتم میمردم از لباسای پاره ی اونو از گرسنگیشو از بی سر پناهیش از اینکه من یه سقف داشتم که زیر بارون نمونم شرمم شد ای کاش این لحظه رو هیچ وقت با چشمام نمیدیم نمیدونستم چیکار میتونم براش انجام بدم اومدم خونه و تقریبا فراموش کردم که چی دیدمو چقدر ناراحت شدم 

 

چند لحظه بعد زنگ خونمونو زد همزمان با اون پدرمم برگشت من تو اتاق بودم که شنیدم بابام مدام داره به یکی خوش آمد میگه و تعارف میکنه که بیاد تو فکر کردم مهمون اومده سریع اومدم بیرون از اتاق که سلامش کنم وقتی نگاه کردم دیدم پدرم انگار که یکی از عزیزترین اقوامش اومده خانومو به خونه راهنمایی میکنه و اونو سر سفره نشوند وقتی اومد تو خونه نگاهم کرد  از شرمندگی نمیتونستم سرمو بلند کنم با وجود اینکه غذای مورد علاقمو داشتیم فقط قاشق رو تو ظرف میچرخوندم

منی که حتی به خودم اجازه نداده بودم که صد تومنه ناقابلم حتی بزارم کف دستش حالا با شرمندگی تمام در مقابل سنگینی نگاهش نشسته بودم (از حرفاش گریه ام گرفت شاید تا وقتی که رفت صد بیت شعری که من حتی درکشم برام سخت بود  بین حرفاش میگفت )

الان نیم ساعتی هست که رفته اما من هنوزم تو دنیای خودم به نگاهی که اون زن به من دوخته بود فکر میکنم من از خدا خواستم که به اون زن کمک کنه وپدرم بهش کمک کرد  اما

الان میفهمم مفهوم این جمله رو

((دستهایی که کمک میکنند مقدس تر ازلبهایی هستند که دعا میکنند.کوروش کبیر))