تبليغاتX
این است سرزمین ایران
این است سرزمین ایران
از زمانی که جهان چشم جهانی بگشود پادشاه همه پادشاهان کوروش بود
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم شهریور 1390 توسط مریم |
 

درودی دوباره به همه ی دوستان عزیزم که همیشه با پیام های گرمشون مهربونی و لطفشون رو به من نشون میدن

راستش نمیدونستم چه عنوانی برای این پست بزارم ولی اولین چیزی که به ذهنم رسید رو انتخاب کردم،زیاد حرف نمیزنم و میخوام سریع برم سراق موضوع پستم

چند روز پیش مادرم یه کتاب با این عنوان(گفتار نیک)خریده بود برام و چون میدونه که من از اینجور کتابا خوشم میاد بدون اینکه داخلشو نگاه کنه خریده بود

تصویر روی جلد کتاب هم کاملا با اسم کتاب مطابقت داره

یعنی هرکسی تا قبل از اینکه متن کتاب رو بخونه حتی ۱ درصد هم شک نمیکنه

که موضوع کتاب چیزی جز جملات کوتاه و......از زرتشت یا کوروش و یا بزرگان ایران باستان باشه

اما وقتی که فهرست این کتابو میبینید حتما شوکه میشید و تعجب میکنید

من دیگه توضیح بیشتری نمیدم از جلد و فهرست این کتاب عکسهایی گذاشتم

قضاوت با شما

c5fk57h35httj4wbkvut.jpg 

x7qyecytpixyxaxqxql.jpg 

 baqwqp11eusn9ej2s0a8.jpg

 

بدرود

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 توسط مریم |
 

درود به همه ی دوستان عزیزم و ممنون از دیدگاهتون  چند وقتی به خاطر یه سری مسائل نبودم از همتون عذر میخوام این پست آخرین سخنان بزرگ مرد تاریخ کورش بزرگه امیدوارم شما هم لذت ببیرید

حال که مرگ من فرا رسیده است ایران را مقتدر ترین کشور آـسیا به دست شما میسپارم من به خاطر ندارم در هیچ جهادی برای عزت و سربلندی ایران زمین مغلوب شده باشم جمله ؟آرزوهایم برآورده شد و سیر زمان پیوسته به کام من بود ولی در تمام مراحل زندگی از شکست وضعف در هراس بودم و هیچ گاه مغرور نشدم خود پسندی را هرگز به خودم راه ندادم در پیروزی های بزرگ هیچگاه پای از دایره ی عتدال بیرون ننهادم و حتی شادمانی بی جهت نمودم حال که ؟آخرین لحظات زندگی را سپری میکنم خود را بسی خوشبخت و سعادتمند میدانم یرا فرزندانم همگی عاقل و نیرومند هستند  و وطنم ایران از هه جهت مقتدر و با شکوه است آیندگان از من و کشورم به نیکی یاد خواهند کرد آیا با چنین موفقیت هایی نباید با خیالی آسوده چشم از جهان فرو بندم

ای پسران عزیزم من هردوی شما را به خدا و سرزمینم را به شما میسپارم و از شما تقاضا دارم اگر میخواهید که رضای خاطر من را فراهم کنید دست اتحاد و یاری به یکدیگر دهید تا پیوسته روح و روان من از شما شاد باشد

 

هرگز پای از دایره ی درستی و خدمت بیرون نگذارید اگر کارهای شما پیوسته در راه عدالت و مهرورزی باشد دیری نمی انجامد که ارزش شما در میان مردم گسترش می یابد و قدرت شما روز به روز افزون تر می شود ولی اگر چنین نکنیدروز به روز ضعیف تر میشوید  و به پپایان حکومت خود نزدیک تر خواهید خواهید شد از تاریخ درس بگیرید و بر سرگذشت دیگران بیاندیشید در آیینه ی گذشتگان بسیار پدران و فرزندانی بودند که اتحاد و مهرورزی را از زندگی خود دور نکردند پس از آنها درس بگیرید همیشه از کسانی عبرت بگیرید که که در زندگی سرافراز بودند  و پای از راه عدالت ونیکی بیرون ننهادند

فرزندان من پس از مرگ بدنم را در طلا  و نقره ویا امثال آن نپوشانید زودترآن را در آغوش  خاک کشورم بسپارید زیرا که مهد همه نیکی ها ثروت ها و زیبایی هاست من عمر خویش را در یاری به مردم سپری نمودم نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت.که این امر برایم از همه لذتهای زندگی بالاتر بود.

 

اکنون حس می کنم که روحم آهسته آهسته از بدنم دور میشود بسیسبک شده ام این راهی است که شما نیز خواهید رفت اگر از میان شما کسی میخواهد دستم را لمس کند  و فروغ چشمانم را ببیند نزدیک شوید زیرا پس از مرگ راضی نخواهم بود

 

دور من گرد آیید حتی به شما فرزندانم اجازه نمیدهم که بدن  بی روحم را نظاره کنید و آه بکشید  پس از مرگ من همه مردم ایران را برای  شرکت در سر مزارم که پیکر بی جانم در آن خاک شده است فرا خوانید  و از همگی پذیرایی نمایید از هر شهری که آمدند  بگذارید با رسومات و فرهنگ خودشن مراسم را اجرا کنند زیرا با این کار روح من در سرای ابدی بس شادمان و سربلند می شود اینک برای آخرین بار می گویم که بهترین ضربتی که به دشمنان  میتوانید وارد کنید این است که....

http://www.cloob.com/public//public/user_data/album_photo/418/1251016-b.jpg

با دوستان خود با مدارا و نیکی رفتار کنید 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 توسط مریم |
درود به همه ی دوستان عزیزم که لطف میکنید و پیگیر مطالب میشین و عذر از اینکه چند وقته به نظر ها رسیدگی نمیکنم و به رو زهم نشدم

اما این پست رو از کتاب منم کوروش شهریار روشنایی ها بر داشتم و امیدورام که شما هم مثل من ازش لذت ببرین

من پیام آور برگزیده ی اهورا وعدالتم

که جز آزادی

آواز دیگری نیاموخته ام

و جز آزادی

آواز دیگری نخواهم آموخت

پادشاه پارسیان و

کماندار آریاییان منم

که به بالین فرودستان شب زده شتافته ام

من شفا آ ور خستگان زمینم

که برای مهربانترین مردم خویش

شادمانی به ارمغان آورده ام

پس پیروز گران برازوند بدانند

کوروش هخامنش چه خواست چه گفت و چه کرد

و گفتم تا بر این سنگ سرد بنویسند جز آتش آزادی

هیچ چراغ روشنی بر این پهنه نخواهد پایید

و من پسر ماندانا

فرمان دادم

 

آرامگاه ابدی مرا

با عطر و علاقه و درفش آزادی بیارایند

زیرا به بخت شد شهسوار بزرگ

نزدیک است

زیرا مرگ زیباترین مونس مردمان 

 نزدیک است

و من خواهم مرد

پس ای امیران آینده

بدانید که شهسواران  و شهریاران میمیرند

اما شادمانی مردمان هرگز

خیلی چیزا دلم میخواست بعد از این پست  بگم اما از بس آزادی زیاده میترسم وبم فیلتر شه

بدرود

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 توسط مریم |
درود دوباره دوستای عزیزم

میخواستم توی پست بعدی که میزارم دوباره از زرتشت بنویسم اما...

 

 حدود دو ساعت پیش مدرسمون تعطیل شد جلوی مدرسه مون یه مغازه هستش که ساندویچ میفروشه رفتمو یه دونه خریدم منتظر سرویسم موندم ساندویچو تو کیفم گذاشتم و سرویس اومدو سوار شدم سر کوچمون پیاده شدم بارون خیلی شدیدی میومد فکر اینکه زود تر برسم تو خونه ی گرم و نرم لباسای خیسمو عوض کنم کمک میکرد قدمامو سریع تر بر دارم تو ماشین که بودم ساندویچو در آوردمو با لذت تمام میخوردم وسطای کوچه یهو یه خانومی رو دیدم پیرزن تقریبا ۶۰ یا ۷۰ ساله زیر بارون خیس آب شده بود از نگاهش به منو ساندویچم گرسنگیشو حدس زدم

با خودم گفتم ای کاش کوفتم میشد و لب بهش نمیزدم در هر خونه ای رو میزد که کمکش کنن انگار که همه ی مردم خواب بودن یکی داد میزد سرشو یکی فوش میداد

کاملا مچاله شده بود چادرش خیس آب از شرمندگی داشتم میمردم از لباسای پاره ی اونو از گرسنگیشو از بی سر پناهیش از اینکه من یه سقف داشتم که زیر بارون نمونم شرمم شد ای کاش این لحظه رو هیچ وقت با چشمام نمیدیم نمیدونستم چیکار میتونم براش انجام بدم اومدم خونه و تقریبا فراموش کردم که چی دیدمو چقدر ناراحت شدم 

 

چند لحظه بعد زنگ خونمونو زد همزمان با اون پدرمم برگشت من تو اتاق بودم که شنیدم بابام مدام داره به یکی خوش آمد میگه و تعارف میکنه که بیاد تو فکر کردم مهمون اومده سریع اومدم بیرون از اتاق که سلامش کنم وقتی نگاه کردم دیدم پدرم انگار که یکی از عزیزترین اقوامش اومده خانومو به خونه راهنمایی میکنه و اونو سر سفره نشوند وقتی اومد تو خونه نگاهم کرد  از شرمندگی نمیتونستم سرمو بلند کنم با وجود اینکه غذای مورد علاقمو داشتیم فقط قاشق رو تو ظرف میچرخوندم

منی که حتی به خودم اجازه نداده بودم که صد تومنه ناقابلم حتی بزارم کف دستش حالا با شرمندگی تمام در مقابل سنگینی نگاهش نشسته بودم (از حرفاش گریه ام گرفت شاید تا وقتی که رفت صد بیت شعری که من حتی درکشم برام سخت بود  بین حرفاش میگفت )

الان نیم ساعتی هست که رفته اما من هنوزم تو دنیای خودم به نگاهی که اون زن به من دوخته بود فکر میکنم من از خدا خواستم که به اون زن کمک کنه وپدرم بهش کمک کرد  اما

الان میفهمم مفهوم این جمله رو

((دستهایی که کمک میکنند مقدس تر ازلبهایی هستند که دعا میکنند.کوروش کبیر))

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم فروردین 1389 توسط مریم |

درود دوباره هم وطنان عزیز من از سفر برگشتم و بعد از رسیدگی به یه سری کارها و رفتن به مسافرت

دوباره حالا میخوام دومین پست سال ۱۳۸۹ رو بزارم که مربوط به سفر میشه

امسال واسه چندمین بار با خونواده رفتیم شیراز ولی اولین بار بود که میخواستیم بریم پاسارگاد تو دفتر خاطراتم همه ی خاطرات مهم زندگیمو مینویسم این پست رو میخوام اختصاص بدم به قسمتی از دفتر خاطراتم که .....

ساعت تقریبا ۱۰ صبح بود که رسیدیم به پاسارگاد احساس عجیبی داشتم نمیدونم چرا ولی پاهام

میلرزید و بدنم سست شده بود انگار که نای حرکت کردن نداشتم از دور آرامگاه کوروش بزرگ رو دیدم

حتی توی اون فاصله هم با شکوه تر از اون چیزی بود که تو عکس ها دیده بودم خداییش با ابهت بود

وقتی از ماشین پیاده شدم انگار هیپنوتیزم شده بودم کاملا خیره شده بودم بهش از قبل تصمیم گرفته

بودم که وقتی مقابل قبر پدر همه ی ایرانیهاا قرار بگیرم سجده کنم اما فکر اینکه بخوام جلوی کلی

جمعیت این کارو بکنم برام سخت به نظر میرسید ولی با دیدن اون همه شکوه و عظمت از اینکه همچین

فکر پوچی رو به ذهنم راه داده بودم ناراحت شدم آخه مگه میشد کسی اون همه عظمت رو ببینه و دلش

نخواد که زانو بزنه؟؟؟؟

انگار آهن ر

با بود به شدت منو جذب میکرد ولی نمیدونم چرا اون فاصله ی کم اونقدر برام طولانی به نظر میرسید

اینقد تند تند میرفتم که چند بار نزدیک بود بیفتم رفتارم خیلی عجیب غریب شده بود هرچی نزدیک تر میشدم

احساس آرامش میکردم و کم کم اون حالت پریشونیم داشت از بین میرفت اینقدر آروم شده بودم که میخواستم

زمان برای همیشه وایسه

خدایا این قبرشه که دارم میبینم واینقدر حس خوبی دارم اگه خودش بود که.....

عینک آفتابی روی چشمم یه کمکی بود برای اینکه اشکامو از دید مردم پنهون کنم واقعا نمیدونم اشکام واسه چی

بود از خوشحالی این بود که مشغول زیارت  آرامگاه ابر مرد تاریخ ایران بودم یا از ناراحتیه این بود که فکر میکردم

بلاهایی داره به سر بچه های این ابر مرد میاد که توی کشور خودشون ریشو های ......جونشونو میگیرن که جوونای

این مملکت دارن تو خیابونا واسه بر گشتن به غرور دوبارشون بهایی به قیمت خون میدن

خلاصه به هر زحمتی بود خودمو متوقف کردم و جلوی درب ورودیش توی جمعیت خودمو پنهون کردم و به دور از

چشم نگهبونا از روی زنجیرها رد شدم و درست روبروی آرامگاه خم شدم  تو ذهنم وصیت نامه ش منشورش و

تمام چیزهایی که ازش میدونستم رو مرور کردم با تمام وجودم سجده کردم  خاکش رو بوسیدم و بلند شدم انگار که

یه نیروی فوق العاده گرفتم واقعا نمیتونم بیان کنم خوشم اومده بود بازم تکرار کردم کارمو و بلند شدم دوباره همون

احساس و واسه سومین بار هم باز  ادامه دادم میخواستم بازم ادامه بدم اینقدر اون حس رو دوست داشتم که

میخواستم سالها همونجا وایسمو سجده کنم  داشتم از شکوه مقبره لذت میبردم و سنگاشو میبوسیدم که نگهبونا

متوجه شدن و شروع کردن به سوت زدن خانوم بدو بیرون چیکار میکنی بدو زود باش

نمیخواستم بیام بیرون اما یکی از اونا دوباره شروع کرد مسخرشو در آوردین این چه کاریه بفرما بیرون خانوم

تا گلوم رسیده بود مرتیکه چی فکر کرده بود باخودش اینقدر انرژی گرفته بودم که خیلی راحت یخش کنم

گفتم _چیه ؟؟؟عجیبه ؟؟؟این کار مسخره ست؟؟؟آره؟؟؟اونکه اصلا انتظار نداشت جوابشو بدم گفت آره مسخره

ست.گفتم آره حق داری پیشونی مالیدن روی سنگ قبر عربا عجیب نیست زنجیر زدن و اینکه خودتونو تو گل

میندازین عجیب نیست اینکه جلوی خاک یه همچین مردی سجده کنی عجیبه؟؟؟یخ کرد و هیچی نگفت. همینکه

مردم رو راضی دیدم برام بس بود از روی زنجیر رد شدم و اومدم بیرون بازم میخواستم نگاش کنم ایندفعه احساس

کردم داره بهم لبخند میزنه عاشقتم شاهنشاه ایران زمین

  عاشقتم

خرید شارژ

عکس

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود